🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 4 of 38
فصل 4: تهمینه
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 4: تهمینه
شب است. اتاق تاریک است. اما یک شمع میآید. در باز است.
یک زن میآید. شمع در دست او است. او نزدیک رستم میآید.
شمع روشن است. اتاق روشن است.
زن بسیار زیباست. او یک دختر است. دختر ماه سمنگان است.
رستم بیدار است. او دختر را میبیند. رستم میگوید: «تو کیستی؟»
دختر میگوید: «من تهمینه هستم.» «من دختر شاه هستم.» «شاه سمنگان پدر من است.» «این کاخ، کاخ ما است.»
رستم میگوید: «تو چه میخواهی؟» «چرا اینجا هستی؟» «شب است.» «تو تنها اینجا هستی.»
دختر نمیترسد. او آرام است. او به رستم نگاه میکند. رستم هم به او نگاه میکند.
تهمینه آرام است. او میگوید: «رستم، من تو را میخواهم.»