🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 5 of 38
فصل 5: سخن تهمینه
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 5: سخن تهمینه
تهمینه نزدیک رستم است. شمع در دست او است. او سخن میگوید. رستم میشنود.
تهمینه میگوید: «من همیشه داستان تو را میشنوم.» «داستان رستم بزرگ است.» «داستان تو زیباست.» «تو پهلوان بزرگی هستی.»
«همه از تو میگویند.» «تو در دل من هستی.»
«در سمنگان مرد بزرگ نیست.» «تو قوی هستی و بزرگ.» «من تو را دوست دارم.»
«من تو را میخواهم.» «تو شوهر من هستی.» «و من زن تو.» «این دل من است.»
«رخش اینجاست.» «من جای او را میدانم.» «رخش در سمنگان است.» «او نزدیک است.»
رستم به تهمینه نگاه میکند. او شاد است. دل رستم بله میگوید. او تهمینه را دوست دارد.
اما رستم شاه را میخواهد. پدر تهمینه شاه سمنگان است. این پیوند، پیوند شاه است. شب هنوز تاریک است.