🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 37 of 38
فصل 37: تهمینه
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 37: تهمینه
خبر مرگ سهراب به سمنگان رسید. یک سوار آن خبر را آورد. او به کاخ آمد. او به تهمینه گفت: «پسر تو در جنگ کشته شد.» «رستم او را کشت.» «اما او نمیدانست.»
تهمینه این سخن را شنید. جهان او ایستاد. او فریاد زد. او گریه میکرد. اشک از چشم او میریخت.
او به اسب جوان سهراب رفت. اسب جوان در کاخ بود. او به اسب نگاه کرد. دل اسب هم سنگین بود.
او زره سهراب را دید. زره خالی بود. او زره را در دست گرفت. او گفت: «ای پسر من!» «تو برای پدر رفتی.» «پدر تو را کشت.» «من تنها ماندم.»
او لباس خود را پاره کرد. خاک بر سر او بود.
او طلای سهراب را گرفت. او طلا را به مردم داد. مردم سمنگان گریه میکردند.
یک سال گذشت. تهمینه یک سال در سوگ بود. شب و روز او گریه میکرد. سپس مرگ او آمد. او به سوی پسر رفت. مادر دیگر زنده نبود.
راه هنوز خالی بود. اما داستان زنده ماند. داستان سهراب از دل نرفت.