🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 38 of 38
فصل 38: داستانی پر از اشک
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 38: داستانی پر از اشک
چنین گفت راوی داستان: «این ایران است.» «این داستان رستم و سهراب است.» «این داستانی پر از اشک است.»
رستم بعد از مرگ پسر میزیست. او دیر میزیست. اما دل او شاد نبود. او یک زخم بزرگ داشت. آن زخم از جنگ نبود. آن زخم از نام بود. نام پسر همیشه با او بود. سوگ او تمام نشد.
هر کس این داستان را شنید، گریه کرد. اشک از چشم او ریخت. این داستان از دل نرفت. این داستان همیشه در دل ماند.
حالا اول داستان این است.
این ایران است. ایران سرزمین بزرگی است. دشتی بزرگ در ایران است. اسبی سرخ در دشت است. نام اسب رخش است. رخش بسیار زیباست. پهلوانی بزرگ بر اسب است. نام او رستم است. دل رستم شکار میخواهد. او از هیچکس نمیترسد. اما او هنوز نمیداند. او نمیداند که سرنوشت نزدیک است.
چنین گفت راوی داستان: «هر کس این را شنید، اشک ریخت.» «و داستان از دل نرفت.»