🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 36 of 38

فصل 36: سوگ

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 36: سوگ

سهراب بر خاک میدان کشته شد. پسر رستم به دست پدر کشته شد. شیر جوان در جنگ کشته شد.

دو سپاه پر از سوگ بودند. سپاه ایران گریه می‌کرد. سپاه توران هم گریه می‌کرد. اشک بر خاک می‌ریخت.

رستم در خاک نشست. او لباس خود را پاره کرد. خاک بر سر او بود. او فریاد می‌زد. او گفت: «ای پسر من!» «من تو را نکشته بودم!» «اگر می‌دانستم، این جنگ نمی‌شد.»

او پسر را از خاک بلند کرد. او پسر را بر دوش خود برد. بدن پسر سنگین بود. اما رستم او را تنها برد. هیچ‌کس کمک نداد.

هومان این را دید. او آرام به سپاه توران گفت: «ما به خانه می‌رویم.» سپاه توران آرام از میدان رفت. رستم آن‌ها را رها کرد. جنگ او تمام شده بود. او دیگر با توران نمی‌جنگید.

سوگ او از جنگ بزرگ‌تر بود. میدان خالی شد. باد بر خاک می‌زد.

دور از آن میدان، یک مادر بود. تهمینه هنوز در سمنگان بود. او به راه نگاه می‌کرد. راه هنوز خالی بود. او نمی‌دانست که پسرش کشته شده است.