🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 35 of 38
فصل 35: نوشدارو
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 35: نوشدارو
رستم بر خاک نزدیک پسر بود. او فریاد زد: «گودرز! زود بیا!» گودرز زود آمد. رستم گفت:
«به کاووس برو.» «نوشدارو را بیاور.» «نوشدارو درمان شاهان است.» «پسر مرا نجات بده.»
گودرز مثل باد رفت. او پیش کاووس رسید. او گفت: «شاه، رستم پسر خود را زده است.» «او نوشدارو میخواهد.» «اگر نوشدارو زود برود، پسر زنده میماند.»
کاووس ساکت ماند. دل او سرد بود. او گفت: «اگر چنین شیری کنار رستم میزیست،» «چه کسی تخت مرا نگه میداشت؟» «اگر من نوشدارو میدادم،» «رستم و پسرش هر دو قوی میشدند.» «اگر آن شیر زنده میماند،» «تخت من دیگر امن نمیبود.»
گودرز بسیار ترسید. اما کاووس نوشدارو نداد.
رستم خود از میدان برخاست. او خواست که خود نوشدارو را بیاورد. او به راه افتاد. بر راه یک سوار آمد. آن سوار یک پیام داشت. او گفت: «دیگر عجله نکن.» «حالا دیر شده است.»
رستم ایستاد. جهان او تیره شد. او به میدان برگشت. میدان ساکت بود. سکوت میدان سنگین بود.