🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 34 of 38

فصل 34: نشان

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 34: نشان

سهراب بر خاک بود. خون از پهلوی او می‌ریخت. او به رستم نگاه کرد. او گفت:

«من تنها برای پدر آمده بودم.» «نام پدر من رستم است.» «او از من انتقام می‌گیرد.» «اگر تو ماهی شوی و در دریا روی،» «اگر تو ستاره شوی و در آسمان باشی،» «پدر من تو را پیدا می‌کند.»

رستم این سخن‌ها را شنید. جهان او ایستاد. او گفت: «چه گفتی؟» سهراب گفت:

«زره مرا باز کن.» «نشان را ببین.» رستم با دست لرزان زره را باز کرد. بر بازوی پسر یک مهره بود. این مهره نشان رستم بود. آن مهره مهره‌ی خود او بود.

رستم یک فریاد زد. فریاد او میدان را سیاه کرد. او گفت: «ای پسر من!» «من پدر تو هستم!» «من رستم هستم!»

سهراب چشم باز کرد. او گفت: «پس تو پدر من هستی.» «دل من از اول به تو کشید.» اشک از چشم رستم می‌ریخت. اشک بر خاک می‌ریخت. دو سپاه این را دیدند. هیچ‌کس سخن نگفت.

رستم به پسر نگاه کرد. او گفت: «آیا هنوز یک راه هست؟» «آیا هنوز یک در باز است؟»