🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 33 of 38

فصل 33: نبرد واپسین

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 33: نبرد واپسین

رستم و سهراب دوباره میان میدان ایستادند. میدان ساکت بود. دو سپاه نفس نکشیدند. چنین گفت راوی داستان: «آن دو مثل دو شیر بودند.»

آن‌ها کشتی می‌گرفتند. رستم بازوی سهراب را می‌گرفت. سهراب کمر رستم را می‌گرفت. خاک به هوا می‌رفت. زور کهنه در رستم کار می‌کرد.

ناگهان رستم نیرو گرفت. او کمر سهراب را سخت گرفت. او سهراب را از زمین بلند کرد. او سهراب را بر خاک انداخت. سهراب به پشت افتاد. رستم بر سینه‌ی او نشست.

چنین گفت دل رستم: «اگر این شیر بلند شود، من می‌افتم.» دست رستم به خنجر رفت. او خنجر را از کمر کشید. خنجر مثل سرنوشت تند بود. او خنجر را در پهلوی سهراب زد. خون از پهلو بیرون آمد. سهراب یک فریاد زد.

آسمان تیره شد. دو سپاه ساکت ماندند. چنین گفت راوی داستان: «در آن لحظه جهان ایستاد.» رستم بر سینه‌ی پسر بود. خون بر خاک می‌ریخت. سهراب هنوز نفس می‌کشید. چشم‌های او باز بود. او دهان باز کرد. پسر در حال مرگ سخن گفت.