🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 32 of 38
فصل 32: نیایش
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 32: نیایش
رستم کنار رود ایستاد. او دستهای خود را در آب شست. او روی خود را هم شست. سپس او به نیایش نشست. او به خدا گفت:
«ای خدا، به من گوش بده.» «من نیروی کهنه میخواهم.» «نیروی من روزی بسیار بزرگ بود.» «زمین گامهای مرا تاب نمیآورد.» «من از تو خواستم که زور مرا کم کنی.» «تو زور مرا کم کردی.» «حالا آن زور را به من باز بده.» «من با یک پسر جوان میجنگم.» «او از من قویتر است.» «اگر زور کهنه نیاید، من میافتم.»
رستم ساکت شد. باد آرام بر آب میزد. ناگهان نیرو به او برگشت. نیرو مثل سیل آمد. زور کهنه در بازوی او بود. دل او گرم شد. او از کنار رود برخاست. او به سوی میدان رفت.
خاک میدان زیر پای او بود. دو سپاه هنوز آنجا بودند. سهراب میان میدان ایستاده بود. او منتظر رستم بود. خنجر بر کمر او بود. چهرهی او روشن بود. او فریب رستم را نمیدانست. او مثل شیر منتظر بود. رستم به میدان رسید. زور کهنه در او بود. پسر هنوز در میدان منتظر بود.