🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 31 of 38
فصل 31: فریب
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 31: فریب
رستم زیر سهراب بود. خنجر نزدیک سینهی او بود. رستم دهان باز کرد. او گفت: «بایست!»
«رسم ما این است.» «بار نخست هیچ است.» «پهلوان راستین در بار نخست نمیکشد.» «او تنها در بار دوم میکشد.»
سهراب جوان بود. دل او مثل دل شیر بود. او از فردا نمیترسید. او خنجر را به کمر برد. او رستم را آزاد کرد. رستم از خاک برخاست. سهراب ایستاد و خندید.
هومان این را دید. هومان بسیار ترسید. او فریاد زد: «تو شیر گرفتار را آزاد کردی!» «این کار بد بود!»
سهراب گفت: «نترس.» «اگر او دوباره بیفتد، من او را میکشم.» «اگر او بار دوم بر خاک بیفتد، بلند نمیشود.» «اگر باز بیفتد، خنجر کار خود را میکند.» هومان آرام نشد. اما سهراب آرام بود.
رستم از میدان رفت. او به سوی رود رفت. دو سپاه هنوز ساکت بودند. فریب رستم کار کرده بود. سهراب ندانست که این فریب است. دل او هنوز بزرگ بود. اما رستم به رود نزدیک شد. کنار رود آب بود. او ایستاد و به آب نگاه کرد.