🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 30 of 38

فصل 30: کشتی

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 30: کشتی

صبح روز دوم شد. دو سپاه دوباره به میدان آمدند. رستم و سهراب میان میدان ایستادند. این بار آن‌ها نیزه نداشتند. این بار آن‌ها شمشیر نداشتند.

آن‌ها کشتی می‌گرفتند. از صبح آن‌ها می‌کوشیدند. مثل دو شیر می‌کوشیدند. رستم بازوی سهراب را می‌گرفت. سهراب کمر رستم را می‌گرفت. خاک میدان به هوا می‌رفت. دو سپاه ساکت نگاه می‌کردند. ساعت‌ها می‌گذشت. هیچ‌کس برنده‌ی کشتی نبود. عرق از روی رستم می‌ریخت. عرق از روی سهراب هم می‌ریخت.

ناگهان سهراب نیرو گرفت. او رستم را از زمین بلند کرد. او رستم را بر خاک انداخت. رستم به پشت افتاد. سهراب بر سینه‌ی او نشست. دست سهراب به خنجر رفت. او خنجر را از کمر کشید. خنجر در آفتاب روشن شد. دو سپاه نفس نکشیدند. سهراب خنجر را بالا برد. رستم زیر او بود. دل رستم تند می‌زد. او به چهره‌ی پسر نگاه کرد. هنوز او را نمی‌شناخت. خنجر نزدیک سینه بود. آن وقت رستم دهان باز کرد.