🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 28 of 38

فصل 28: پدر و پسر

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 28: پدر و پسر

رستم و سهراب نزدیک هم ایستادند. سهراب به رستم نگاه کرد. دل او به رستم کشید. او یک دوستی غریب در دل داشت.

سهراب گفت: «ای پهلوان!» «سپاه‌ها را بگذار.» «با من به کنار میدان بیا.» «من از تو یک پرسش دارم.» «تو رستم نیستی؟» «دل من می‌گوید که تو رستم هستی.»

رستم به سهراب نگاه کرد. او آن دوستی را در دل پسر دید. اما او یک دروغ گفت. رستم گفت: «من رستم نیستم.» «من تنها یک سوار شاه هستم.» «رستم از من بزرگ‌تر است.»

چشم سهراب دیگر روشن نبود. آن دوستی از دل او رفت. سهراب آهسته گفت: «پس تو رستم نیستی.» «دل من راست نگفت.» او دیگر شاد نبود.

سهراب نیزه خود را گرفت. رستم هم آماده شد. هیچ‌کس سخن نگفت. دو سپاه به آن دو نگاه کردند.

سهراب گفت: «پس حالا بجنگ.» «راه سخن بسته است.» «حالا باید بجنگیم.» نیزه‌ها در دست آن‌ها بود. جنگ نزدیک بود.