🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 27 of 38

فصل 27: سهراب می‌تازد

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 27: سهراب می‌تازد

سهراب زره پوشید. او تنها به سوی سپاه ایران تاخت. هیچ سوار توران با او نرفت. او به نزدیک چادر شاه رسید.

سهراب فریاد زد. «کاووس! از چادر بیرون بیا!» «تو شاه ایران هستی!» «با من بجنگ!» هیچ پهلوان ایران بیرون نیامد. همه از سهراب ترسیدند. کاووس در چادر ماند. دل شاه آرام نبود.

کاووس به بزرگان گفت: «رستم را زود بیاورید!» «تنها او می‌تواند با این پسر بجنگد.» خبر به رستم رسید.

رستم زره خود را گرفت. او آهسته زره پوشید. دست او سنگین بود. او ندانست چرا دلش آرام نیست. رخش آماده بود. رستم بر رخش نشست. او به سوی میدان رفت.

سهراب هنوز پیش چادر شاه بود. او منتظر یک پهلوان بود. رستم به میدان رسید. دو سپاه به آن دو نگاه کردند. سهراب رستم را دید. رستم سهراب را دید. آن‌ها میان دو سپاه ایستادند. جنگ بزرگ نزدیک بود.