🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 26 of 38

فصل 26: پرسش‌های سهراب

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 26: پرسش‌های سهراب

سهراب هجیر را به بالای دژ برد. هجیر هنوز اسیر بود. از آن‌جا او دو سپاه را دید. سهراب به هجیر گفت:

«آن پرچم از آن کیست؟» هجیر گفت: «آن پرچم توس است.» «و آن پرچم دیگر؟» «آن پرچم گیو است.» «و آن یکی؟» «آن پرچم گودرز است.»

سهراب به یک چادر سبز نگاه کرد. بر آن چادر یک اژدها بود. سهراب گفت: «آن چادر سبز از آن کیست؟» هجیر ترسید. او برای رستم ترسید. هجیر یک دروغ گفت. «آن چادر از یک سردار چین است.» «او دوست ایران است.»

سهراب آن سخن را باور نکرد. دل او به چادر سبز کشید. او ایستاد تا همه پرچم‌ها را ببیند. او نشست تا هجیر را بشنود. اما تا چادر سبز را دید، آرام نبود.

او فکر کرد: «آن چادر از آن کیست؟» «من باید آن سردار را ببینم.» «هیچ‌چیز دیگر مهم نیست.» سهراب به هجیر گفت: «برو.» او زره خود را خواست. او گفت: «زره را بیاورید.» دل او هنوز به چادر سبز بود. او آماده شد تا به میدان برود.