🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 25 of 38
فصل 25: ژندهرزم
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 25: ژندهرزم
آن مرد ژندهرزم بود. تهمینه او را از سمنگان فرستاده است. ژندهرزم رستم را میشناسد. او تنها مردی است که رستم را میداند. او باید پدر را به پسر نشان بدهد.
آن شب ژندهرزم رستم را در جشن دید. رستم لباس توران پوشیده است. اما ژندهرزم او را شناخت. رستم زود از جشن رفت. ژندهرزم از پس او رفت. شب بسیار تاریک بود. ژندهرزم به راه تاریک رفت.
او گفت: «بایست! تو کیستی؟» رستم ایستاد. اما او یک ضربه زد. آن ضربه سخت بود. ژندهرزم به زمین افتاد. او دیگر بلند نشد.
رستم ندانست که آن مرد کیست. او ندانست که چه کرده است. رستم زود از آنجا رفت.
صبح سهراب ژندهرزم را پیدا کرد. ژندهرزم مرده بود. سهراب فریاد زد. او گفت: «این مرد بزرگترین راز را داشت.» «او باید پدرم را به من نشان بدهد.» «حالا قویترین مرد من مرده است.» سهراب ندانست که رستم او را زده است. دل سهراب پر از درد بود. او گفت: «این بدترین خبر جهان است.» راه پدر بسته شد. آن راه دیگر باز نیست.