🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 24 of 38

فصل 24: دو سپاه

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 24: دو سپاه

سپاه ایران به دژ سپید رسید. سپاه توران هم آن‌جا بود. دو سپاه نزدیک هم بودند. سپاه ایران بزرگ بود. اما سپاه توران بزرگ‌تر بود. چادرهای دو سپاه مثل دو شهر بودند. شب شد. سپاه توران جشن گرفت.

رستم یک لباس توران پوشید. او موهایش را پنهان کرد. رستم پنهان به چادرهای توران رفت. هیچ‌کس او را نشناخت. رستم سهراب را در جشن دید.

سهراب جوان بود. اما او از هر سوار بزرگ‌تر بود. شانه‌های او مثل کوه بودند. او مثل سام بود. رستم فکر کرد: «این پسر از هر پهلوان قوی‌تر است.» «او جوان است، اما از سوارهای من قوی‌تر است.» دل رستم آرام نبود.

رستم به سهراب نگاه کرد. او گفت: «این پسر کیست؟» «در توران پهلوانی مثل او نیست.» رستم ندانست که آن پسر پسر او است. او تنها یک سردار جوان دید.

اما یک مرد رستم را دید. آن مرد به رستم نگاه کرد. او بسیار به رستم نگاه کرد. آن مرد فکر کرد: «این سوار کیست؟» «او لباس توران دارد، اما مثل ما نیست.» رستم زود از جشن رفت. اما آن مرد هنوز به او نگاه کرد. آن مرد یک راز داشت.