🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 23 of 38
فصل 23: بازگشت پهلوان
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 23: بازگشت پهلوان
کاووس خشمگین و تنها بود. یک پهلوان پیر آنجا بود. نام او گودرز بود. گودرز به شاه گفت:
«ایران دار رستم نیست.» «رستم پهلوانی است که ایران را نگه میدارد.» «بی رستم، چه کسی با سهراب میجنگد؟» «تو باید رستم را بخواهی.» شاه سخن گودرز را شنید.
بزرگان هم به شاه گفتند: «رستم را بخواه.» کاووس دانست که گودرز راست گفت. او گیو را پیش رستم فرستاد. گیو به رستم رسید و گفت: «شاه پوزش میخواهد.» «او تو را میخواهد.»
رستم درنگ کرد. او گفت: «من برای کاووس باز نمیآیم.» «اما من برای ایران میآیم.» «ایران خانهی من است.» رستم به بارگاه بازگشت.
کاووس از تخت پایین آمد. او پوزش خواست. او گفت: «تو پهلوان بزرگ ایران هستی.» رستم نشست و شاه یک جشن گرفت. اما آن جشن شادی نداشت. دل رستم آرام نبود. او به جنگ فکر کرد.
صبح شد. سپاه ایران آماده شد. سوارها بر اسبها نشستند. سپاه بزرگ به راه افتاد. رستم به دژ سپید رفت، پیش پسری که او را نشناخت.