🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 22 of 38
فصل 22: خشم شاه
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 22: خشم شاه
رستم در بارگاه بود. کاووس بسیار خشمگین بود. شاه فریاد زد: «رستم دیر آمد!» «او درنگ کرد!» کاووس به توس گفت: «رستم را بگیر!» «او را به دار ببر!» توس ترسید. اما او به رستم نزدیک شد. توس دست رستم را گرفت.
رستم خشمگین شد. او فریاد زد: «دست به من نزن!» توس دور شد. رستم به کاووس نگاه کرد. او گفت: «من به تو این تخت را دادم.» «تو شاه هستی، اما من رستم هستم.» «دار خود را نگه دار!» «من از دار تو نمیترسم!»
رستم از بارگاه رفت. او بر رخش نشست. هیچکس او را نگه نداشت.
کاووس تنها ماند. بزرگان ترسیدند. سهراب در دژ سپید بود. او مثل شیر قوی بود. اما رستم در بارگاه نبود. بزرگان گفتند: «رستم رفته است!» «حالا کسی که با سهراب بجنگد نیست.» «تنها رستم میتواند با او بجنگد.» اما رستم خشمگین بود و رفت. بارگاه پر از ترس بود. بی رستم، ایران چه داشت؟ کسی هیچ نگفت.