🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 21 of 38
فصل 21: درنگ رستم
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 21: درنگ رستم
رستم نامه را خواند و خندید. او گفت: «یک پسر جوان؟» «من پسری دارم، اما او در سمنگان است.» «او هنوز کوچک است.» «او یک بچه است.» رستم آرام بود.
اما گیو گفت: «ما باید زود برویم.» «شاه تو را میخواهد.» «آن پسر دژ سپید را گرفته است.» «او مثل سام قوی است.» رستم گفت: «جهان در سه روز خراب نمیشود.» «ما فردا میرویم.»
رستم جشن گرفت. پهلوانان زابل آمدند. آنها خوردند و شاد بودند. جشن سه روز بود. اما گیو آرام نبود. دل گیو پر از آتش بود. هر روز به رستم گفت: «ما باید برویم!» اما رستم درنگ کرد.
بعد از سه روز، رستم آماده شد. او گفت: «حالا باید به بارگاه برویم.» رستم و گیو بر اسبها نشستند. آنها زود رفتند. راه دور بود، اما رخش خسته نشد. آنها به بارگاه رسیدند.
کاووس در بارگاه بود. رستم دیر آمد. کاووس گفت: «چرا رستم دیر آمد؟» شاه بسیار خشمگین بود. رستم به بارگاه رفت. کاووس به رستم نگاه کرد و هیچ نگفت.