🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 20 of 38
فصل 20: نامه در بارگاه
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 20: نامه در بارگاه
نامهی گژدهم به بارگاه رسید. کاووس شاه ایران در بارگاه بود. بزرگان ایران هم آنجا بودند. یک مرد نامه را خواند.
نامه گفت: «پسری از توران آمده است.» «این پسر دژ سپید را گرفته است.» «او راه ایران را گرفته است.» «او هجیر را که نگهبان بود، اسیر کرده است.» «پسری که آمده است مثل سام است.» «او پهلوانی است که مثل شیر میجنگد.»
ترس در چشم کاووس بود. او گفت: «این پسر مثل رستم است.» بزرگان به شاه نگاه کردند. یک سردار گفت: «تنها کسی که میتواند با او بجنگد رستم است.» «او میخواهد ایران را بگیرد.» «او میخواهد پیش شاه برود.» «هیچکس مثل رستم نیست.»
کاووس گیو را به زابل فرستاد. رستم در زابل بود. گیو شب و روز رفت. راه زابل دور بود، اما گیو نایستاد.
گیو به زابل رسید. او نامه را به رستم داد. رستم نامه را خواند. نامه گفت که پسری مثل سام آمده است.
رستم خندید. او گفت: «یک پسر؟ مثل سام؟» «در توران پهلوانی مثل سام نیست.» رستم آرام بود. او خبر را باور نکرد.
گیو گفت که شاه رستم را میخواهد. اما رستم هنوز آرام بود. رستم ندانست که آن پسر پسر او است.