🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 19 of 38
فصل 19: نیرنگ گردآفرید
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 19: نیرنگ گردآفرید
گردآفرید به سهراب نگاه کرد. او با سخن شیرین گفت: «تو یک پهلوان بزرگ هستی.» «دو سپاه ما را میبینند.» «این خوب نیست.» «من دروازهی دژ را به تو باز میکنم.» «تو شاه این دژ میشوی.»
سهراب شاد شد. او سخن گردآفرید را باور کرد. گردآفرید به دژ رفت و دروازه را بست.
گردآفرید بر برج دژ رفت. او از برج به سهراب نگاه کرد. گردآفرید خندید. او گفت: «ای پسر، تو من را نگرفتی.» «تو یک بچه هستی.» «تو به توران میروی، نه به ایران.» «این دژ از آن تو نیست.» سهراب خشمگین شد.
شب شد. در دژ یک راه پنهان بود. مردم دژ از آن راه رفتند. گژدهم و گردآفرید هم رفتند. دژ خالی شد.
گژدهم یک نامه نوشت. نامه برای کاووس بود. نامه گفت که یک پهلوان جوان آمد. نامه گفت: «این پسر مثل رستم است.»
صبح شد. سهراب به دژ نگاه کرد. دیوارهای دژ خالی بودند. دژ خالی بود و دروازه باز بود. سهراب خشمگین بود. اما او گردآفرید را دوست داشت. او گفت: «آن دختر مثل شیر بود.» نامهی گژدهم به بارگاه کاووس رفت.