🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 16 of 38
فصل 16: هومان و بارمان
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 16: هومان و بارمان
افراسیاب به دو سردار گفت: «شما بزرگ هستید.» «من یک سپاه به شما میدهم.» «این سپاه بزرگ است.» سپاه دوازده هزار سوار داشت.
افراسیاب هدیههای بسیار داد. او طلا و اسب داد. افراسیاب یک نامه نوشت. نامه برای سهراب بود. نامه شیرین بود.
نامه گفت: «ای سهراب، تو پهلوان بزرگی هستی.» «این سپاه سپاه توست.» «تو به ایران میروی.» «تو تخت ایران را میگیری.» «تو شاه ایران میشوی.»
اما افراسیاب یک راز داشت. او آرام به دو سردار گفت: «سهراب پسر رستم است.» «اما سهراب پدرش را نمیشناسد.» «رستم هم پسرش را نمیشناسد.» «شما این راز را نمیگویید.» «پدر پسر را نمیشناسد و پسر پدر را نمیشناسد.» هومان گفت: «ما این راز را نمیگوییم.»
سپاه توران آماده شد. سوارها بر اسبها نشستند. سپاه به راه افتاد. آنها به مرز ایران رفتند. سپاه بزرگ بود و راه دور بود.
در مرز ایران یک دژ بود. نام آن دژ سپید بود. دژ سپید دروازهی ایران بود. سپاه توران به دژ سپید نزدیک شد.