🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 15 of 38
فصل 15: شادی افراسیاب
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 15: شادی افراسیاب
افراسیاب خبر سهراب را شنید. افراسیاب شاد شد. او رستم را دوست نداشت. افراسیاب بلند خندید. شادی او بزرگ بود.
افراسیاب یک نقشه داشت. نقشهی او بد بود. افراسیاب مرد بدی بود. افراسیاب فکر کرد.
او گفت: «سهراب پسر رستم است.» «اما سهراب پدرش را نمیشناسد.» «رستم هم پسرش را نمیشناسد.» «رستم نمیداند که یک پسر دارد.»
«من سهراب را به جنگ ایران میفرستم.» «سهراب به ایران میرود.» «سهراب با رستم جنگ میکند.» «سهراب پدر را نمیشناسد و رستم پسر را نمیشناسد.»
«سهراب قوی است.» «سهراب رستم را میکشد.» «آن وقت ایران پهلوان ندارد.» «ایران بدون رستم قوی نیست.»
«بعد سهراب خسته است.» «آن وقت ما سهراب را میکشیم.» «توران همه جهان را میگیرد.» افراسیاب شاد بود.
نقشهی افراسیاب آماده بود. او دو سردار خواست. نام آنها هومان و بارمان بود. هومان و بارمان به بارگاه آمدند. افراسیاب به آنها نگاه کرد. او نقشهاش را به آنها گفت.