🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 14 of 38

فصل 14: اسب سهراب

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 14: اسب سهراب

سهراب یک اسب خواست. او یک اسب قوی خواست. سمنگان اسب‌های بسیار داشت. سهراب اسب‌ها را دید.

سهراب بر یک اسب نشست. اما اسب افتاد. سهراب بر اسبی دیگر نشست. آن اسب هم افتاد. اسب‌ها قوی نبودند. آن‌ها مثل بازیچه‌ی بچه‌ها بودند.

یک مرد پیر آمد. او چوپان بود. چوپان گفت: «من یک اسب دارم.» «این اسب جوان است.» «او از خون رخش است.» «اسب رخش نامدار است.»

چوپان اسب جوان را آورد. اسب بزرگ و قوی بود. سهراب بر اسب نشست. این اسب نیفتاد. اسب سهراب را برد.

سهراب بسیار شاد شد. او خندید. سهراب گفت: «حالا جهان کوچک است!» «من یک اسب دارم و یک آرزو.» «پدرم رستم است!»

خبر سهراب دور رفت. سخن او به توران رسید. خبر به بارگاه افراسیاب رسید. افراسیاب خبر را شنید. افراسیاب فکر کرد. او یک نقشه داشت.