🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 13 of 38

فصل 13: آرزوی سهراب

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 13: آرزوی سهراب

سهراب یک آرزوی بزرگ داشت. او دانست که پدرش رستم است. دلش پر از آتش بود. سهراب پیش مادرش رفت.

او گفت: «مادر، من یک آرزو دارم.» «من یک سپاه می‌سازم.» «سپاه من بزرگ است.» «همه می‌دانند که من پهلوان هستم.»

«کاووس شاه ایران است.» «من تخت را از کاووس می‌گیرم.» «من تخت ایران را به پدرم می‌دهم.» «پدرم شاه ایران می‌شود.»

«بعد توران را می‌گیرم.» «افراسیاب دشمن ماست.» «پدر و پسر همه جهان را می‌گیرند.» «من می‌دانم که این آرزو بزرگ است.»

تهمینه به سهراب نگاه کرد. او دید که سهراب آرام نیست. تهمینه دانست که سهراب مثل رستم است. دل مادر پر از ترس بود.

اما سهراب نترسید. او گفت که جهان کوچک است. «من شیر هستم.» «هیچ‌کس مثل من نیست.»

سهراب بلند سخن گفت. مردم سخن او را شنیدند. خبر سهراب در سمنگان رفت. هر کس از آرزوی سهراب گفت. سخن او به توران رفت.