🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 8 of 38

فصل 8: بدرود

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 8: بدرود

صبح است. کاخ روشن است. کسی خبر دارد.

رخش این‌جاست. رخش در سمنگان است. رستم بسیار شاد است. او رخش را می‌خواهد.

رستم به دروازه می‌رود. او رخش را می‌بیند. رخش بسیار زیباست. رخش هم شاد است. رستم رخش را دوست دارد.

اما راه دور است. رستم به ایران می‌رود. تهمینه به دروازه می‌آید. او شاد نیست.

رستم بدرود می‌گوید. تهمینه هم بدرود می‌گوید. دل تهمینه آرام نیست.

رستم بر رخش می‌نشیند. او به زابل می‌رود. زابل شهر رستم است. راه بسیار دور است.

رستم از سمنگان نمی‌گوید. او به کسی نمی‌گوید. سمنگان یک راز است.

تهمینه در کاخ است. او به راه نگاه می‌کند. راه خالی است. رستم آن‌جا نیست.

اما تهمینه تنها نیست. او یک بچه دارد. یک بچه می‌آید.