🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 7 of 38
فصل 7: مهره
Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.
فصل 7: مهره
شب هنوز تاریک است. رستم بیدار است. تهمینه هم بیدار است.
رستم یک مهره دارد. مهره بر بازوی او است. این مهره نشان اوست. مهره بسیار زیباست.
رستم مهره را از بازو میگیرد. رستم به تهمینه نگاه میکند. او سخن میگوید.
«این مهره نشان من است.» «جای این مهره، موی دختر است.» «جای این مهره، بازوی پسر است.» «این نشان رستم است.»
«پسر من پهلوان است.» «او قوی است.» «او مثل پدر است.» «او مثل رستم است.»
تهمینه مهره را میگیرد. مهره در دست اوست. او شاد است. اما دل او آرام نیست.
صبح نزدیک است. آسمان روشن است. شب میرود.
کسی به دروازه میآید. او خبر دارد. خبر از رخش است.
رستم میشنود. او خبر را میخواهد. رستم به دروازه نگاه میکند. کسی آنجا است. خبر رخش نزدیک است.