🇮🇷 Persian · A1–B1 · Chapter 10 of 38

فصل 10: سهراب بزرگ شد

Rostam and Sohrab — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 10: سهراب بزرگ شد

سهراب هر روز بزرگ شد. او ده ساله شد. سهراب بسیار قوی بود. بازوی او مثل بازوی مرد بود.

سهراب هر روز جنگ بازی کرد. او مثل یک پهلوان بود. دل او دل شیر بود. سهراب مثل شیر بود.

در سمنگان هیچ مرد مثل او نبود. هر مرد از او ترسید. اما هر کس او را دوست داشت. هر کس از سهراب گفت.

یک روز سهراب تنها بود. او به خود نگاه کرد. او به بازوی خود نگاه کرد. سهراب فکر کرد.

او گفت: «این خون، خون کیست؟» «این بازو، بازوی کیست؟» «من مثل هیچ‌کس نیستم.» «پدر من کجاست؟»

سهراب پدر خود را نداشت. دل او آرام نبود. یک راز در دل او بود.

سهراب مادر را خواست. سهراب رفت. مادر او در کاخ بود. سهراب پیش مادر رفت.

او یک پرسش داشت. پرسش او بزرگ بود. سهراب گفت: «مادر…»