🇮🇷 Persian · A1–A2 · Chapter 1 of 16

فصل 1: ملا نصرالدین

Mulla Nasreddin — tap any word for its meaning and transliteration, or tap a sentence to see it in English.

فصل 1: ملا نصرالدین

این‌جا یک شهر کوچک است. در این شهر مردی زندگی می‌کند. نام او ملا نصرالدین است. مردم به او ملا می‌گویند.

ملا یک خانه‌ی کوچک دارد. او یک زن مهربان هم دارد. ملا یک خر خاکستری هم دارد. ملا آن خر را خیلی دوست دارد. خر پیر است، اما باهوش است.

هر روز صبح، ملا به بازار می‌رود. او سوار خر می‌شود، اما وارونه! صورت او رو به دم خر است.

خر آرام در کوچه راه می‌رود. مردم ملا را می‌بینند و می‌خندند. آن‌ها پشت سر ملا می‌آیند. بچه‌ها هم می‌دوند و می‌خندند.

مردی می‌پرسد: «ملا جان، چرا وارونه سوار می‌شوی؟»

ملا لبخند می‌زند. او می‌گوید: «شما پشت سر من می‌آیید.» «من به دوست پشت نمی‌کنم.» «این‌طور، من صورت شما را می‌بینم.» «شما هم صورت مرا می‌بینید.»

مرد می‌گوید: «اما تو راه را نمی‌بینی!» ملا می‌گوید: «نه، من راه را نمی‌بینم.» «اما خر من راه را می‌داند.» «خر من باهوش است!» همه می‌خندند و خر عرعر می‌کند.

در بازار، ملا نان می‌خرد. خر او را به خانه می‌برد.

شب، ملا به دست خود نگاه می‌کند. انگشتر او نیست! ملا می‌پرسد: «انگشتر من کجاست؟»

More Persian reading: Learn Persian by reading · Persian graded readers · Persian short stories